تبليغاتX
میــــــــــــــــــــــــرزا - تار...


























میــــــــــــــــــــــــرزا

تارهای صوتیم را به هم میبافم

تا داد بزنم

بلندترین سکوت دلم را

پیراهن بدبویم را

میپوشم تا روزهای رویایی  را به یادآورم

روزی که غمت نبود

با این داستان ، شاید کلاغی که گوهر سرّم را میان شاخه ها به حراج گذاشته

پیدا کنم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:23 توسط میرزا|


آخرين مطالب
»
»
» addiction
» حداقل...
» انقدر...
» هنوز...
» روزهای خیس...
» برای او...
» شهادت ماه...
» داستان جزر و مد...(قسمت سوم و چهارم)

Design By : Pichak